مهربانم...
آنگاه که رهایم کردی
به خیالت دگر از دنیایم رفته ای
نمی دانستی به همراه خود
قلب دردمندم را برده ای..
نمی دانی چه سخت بود آنگاه که به خود
تلقین می کردم که هیچ نشده با خود می پنداشتم
اوهم اکنون در کنار حوض کوچک حیاط
خانه مان به انتظارم نشسته
ومن دستان گرمش را به سینه می فشارم
اما وقتی به خود می آمدم ناخود آگاه
سر به آسمان بر می داشتم وبه حال خود
می گریستم ، آسمان هم با دیدن اشکهایم
به حال بی کسیم می گریست و دل زمین را خون آب می کرد
آنگاه که رهایم کردی
پرستوی سر گردان عشقم را به کنج
قفسی سرد و بی روح روانه کردی
واو چه عذاب آور خود را به میله های فولادی قفسش می کوبید
وسرانجام چه بی رحمانه جان داد
من نیز از غم آن آن چنان فریاد زدم که دیگر فریادی نشنیدم
آنچنان فریاد زدم که بهار خزان شد،
کوه ویران شد، دریا خشک شد و دل مرغ عشق از خون لبریز شد...
مهربانم...
رهایم کردی و بوته گل سرخ صداقت را
در قلبمان چون برگهای خزان پرپر کردی
و چه نالان شد جان من..
اگر مرا دیدی و اشک در چشم نداشتم
بدان آنقدر از دوریت گریسته ام
که در چشمانم به جای اشک خون می چکد
اگر به خانه ام آمدی و به جای آن سرو بلند والا
تنه ای خشک یافتی
بدان پس از تو غم تخم جاودانه اش را
در سرای زندگی ام مشت مشت افشانده
وتنها خاطرات تلخ را به جای بوته های گل در زمین پروراند
و من هم در حصرت قطره ای اشک به دیاری دیگر شتافتم
مهربانم اگر باری دیگر آمدی و مرا نیافتی به سوی درخت حصرت برو
به زیر آن قبری خواهی دید که بر روی سنگش نوشته شده
عاشقی که بهترین یارش مرگ بود
