تبليغاتX
    سکوت

سلام دوستان عزیز این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمی شود

اگر دوباره به پیشتان آمدم پس مرا همراهی کنید

 

با من بمان

آنگاه که در نگاهت رد پایی از دوست داشتن به چشم می خورد

آنگاه که در دل احساس شوق دیدار قلب را به تپش می اندازد

و آنگاه که مرگ ما را به جدایی می کشاند

با من بمان

تا آن لحظه  که زمان خود را به جلو می راند

تا برگی از عمر ورق خورد

تا آن زمان که  بغض پیمانش را با غم

نشکسته و در  گلو احساس جاودانگی می کند

تا زمانی که واژه سنگین سکوت  در فضای

 تخیل هر انسانی پای می نهد تا او را با خاطرات آشنا کند

تا آن لحظه که خزان در حصرت دیدار معشوقه اش بهار زندگی می کند

با من بمان

بمان تا به رفتن نام ماندن بیاموزیم

تا لحظه لحظه های عمر را با هم بگذرانیم ...

زیبای من

آنگاه که به چشمانت می نگرم

شوق پرواز همانند کبوتری سپید وجودم را در می نوردد

و احساس سبک بالی جانم را فرا می گیرد

اگر خواستی که باز با من همسفر شوی

تنها کافیست چون کودکی خرد  پاک و معصوم شوی

آنگاه خواهی دید که چون سمندی با یالهای افشان

به سویت روانه می گردم

پس برخیز

دستت را به من بسپار و پای در رکاب تخیل بگذار

بگذار تا آرمانهایمان ما را در کنار توده ابر های

بهاری ، بوستان پر از گل های نرگس و رودی پر از اشک

و تبسم بکشاند

زیبای من

اگر با من آمدی و لحظه ای مرا نیافتی

با خود مپندار که برای همیشه رهایت کرده ام

تنها بدان خواستم مرگ را من امتحان کرده باشم

تا همواره فانوس قلب مهربانت باشم

 


 

نوشته شده توسط سعید در 87/03/01 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


مهربانم...

 آنگاه که رهایم کردی

به خیالت دگر از دنیایم رفته ای

نمی دانستی به همراه خود

 قلب دردمندم را برده ای..

نمی دانی چه سخت بود آنگاه که به خود

 تلقین می کردم که هیچ نشده با خود می پنداشتم

 اوهم اکنون در کنار حوض کوچک حیاط

خانه مان به انتظارم نشسته

 ومن دستان گرمش را به سینه می فشارم

اما وقتی به خود می آمدم ناخود آگاه

 سر به آسمان بر می داشتم وبه حال خود

می گریستم ، آسمان هم  با دیدن اشکهایم

 به حال بی کسیم می گریست و دل زمین را خون آب می کرد

آنگاه که رهایم کردی

پرستوی سر گردان عشقم را به کنج

قفسی سرد و بی روح روانه کردی

 واو چه عذاب آور خود را به میله های  فولادی قفسش می کوبید

وسرانجام چه بی رحمانه جان داد

من نیز از غم آن آن چنان فریاد زدم که دیگر فریادی نشنیدم

آنچنان فریاد زدم که بهار خزان شد،

کوه ویران شد، دریا خشک شد و دل مرغ عشق از خون لبریز شد...

مهربانم...

رهایم کردی و بوته گل سرخ صداقت را

در قلبمان چون برگهای خزان پرپر کردی

 و چه نالان شد جان من..

اگر مرا دیدی و اشک در چشم نداشتم

بدان آنقدر از دوریت گریسته ام

 که در چشمانم به جای اشک خون می چکد

اگر به خانه ام آمدی و به جای آن سرو بلند والا

 تنه ای خشک یافتی

بدان پس از تو غم تخم جاودانه اش را

 در سرای زندگی ام مشت مشت افشانده

 وتنها خاطرات تلخ را به  جای بوته های گل در زمین پروراند

و من هم در حصرت قطره ای اشک به دیاری دیگر شتافتم

مهربانم اگر باری دیگر آمدی و مرا نیافتی به سوی درخت حصرت برو

به زیر آن قبری خواهی دید که بر روی سنگش نوشته شده

 عاشقی که بهترین یارش مرگ بود

 


 

نوشته شده توسط سعید در 87/02/03 ساعت 11:21 موضوع | لینک ثابت


شاپرک من

برخیز ای شاپرک قلب من

آنگاه که بالهایت را برای ایثار عشق به رویم می گسترانی

نمی دانی

آسمان از روی بخشش قطرات رحمت پروردگار جهانیان را

بر روی گلبرگهای لطیف اقاقیا سرازیر می کند

بلبلان نغمه زندگی سر می دهند

سبزه زارها در کنار باد بهاری می رقصند

و غمها از روی حسادت به پشت گورستان

تنهاییها رهسپار می شوند

صدای جیک جیک جوجه گنجشکی

که تازه از تخم سر به در آورده گوش

مرگ را کر می کند

وصدای شکفتن شاخه ای گل

خاری به قلب آز می فشارد

پس برخیز برخیزو به سوی من

شتاب کن

ببین

چگونه ماهی سرخ داخل تنگ خانه

از دوریت نالان است

آنچنان در سکوت خود اسیر است

که مدتها آرام وبی حرکت به تصویر

خود بر روی شیشه رو در رویش زل زده

وچه خاموش است نگاهش

شاید او هم میداند که

خوبی ها با وجود تو

معنا می یابند

پس بیا تا ابد عاشق بمانیم وعاشقانه جاودان باشیم

 


 

نوشته شده توسط سعید در 87/01/17 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

*
*
*
*
*
*
*
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












Tar-Fand